سعید زارعی از من خواسته بود دوباره یک موسیقی متن برای وبلاگ بزارم. من هم همین موسیقی در حال پخش رو انتخاب کردم. هم ایرانیه و هم حکایت از غم جدائی داره!.دوستان اگر نظری دارند برای من درج کنند مخصوصا دوستان اونطرف آبی مثل محمد سلطانی و حمید کریمی و آرش خدابنده و حجت خدابخش و حتی عموئی که با شنیدن موسیقی وبلاگ مخصوصا دم دمای غروب که اتفاقا هم ابری باشه چه حسی دارند :-)
دوستان این طرف آبی هم اگر نظر اصلاحی دارند یا از موسیقی خوششون نمیاد می تونند آدرس یک موسیقی دیگه رو برای درج در وبلاگ ارسال کنند یا اینکه دکمه خاموش موسیقی رو بزنند و خیال خودشون رو راحت کنند.
راستی منبع این موسقی هم سایت http://mublog.metaarchivegroup.com هستش و شما می تونید انواع موسیقیهای دیگر رو هم بنا به طبعتون بصورت آنلاین گوش بدهید.
به همت دوستانی که مراسم روزهای چهارشنبه بعداز ظهر رو راه انداختند می تونیم همدیگه رو ببینیم و ساعتی در کنار هم و اگر حاچی زندیه باشه در کنار ایشون باشیم. فوتبالی هم به راه هست و برای همه دوستان هم دعوت نامه ارسال شده!
عکسهای زیر مربوط به روز چهارشنبه 88/7/29 هستش که زحمت ارسال اونها رو محمد خیابانی کشیده . برای خود من دیدن خیابانی و حیدر حسینیان جالب بود.


هرچند دیر شده اما ولادت با سعادت امام رئوف، حضرت علی بن موسی الرضا(ع) بر شما دوستان مبارک . ضمنا یکساله شدن وبلاگ را هم به تمامی دوستان تبریک می گم .
http://www.4shared.com/file/145344001/9e9de6a1/8888.html
این پست رو برای دوستانی می زنم که هنوز مطلع نشدند که هر هفته چهارشنبه ساعت 5 تا 7 بعد از ظهر بچه های دوره 73 دور هم جمع می شوند و دیداری تازه می کنند. سالن فوتبال هم رزرو کردیم برای اینکه در کنار هم یک بازی کوچک بزنیم.
پس یادتون نره و به بچه هائی هم که خبر ندارند اطلاع بدهید.
قرار بعدی ما روز چهارشنبه 88/8/6 ساعت 17 تا 19
آدرس : پونك، سردار جنگل، پايين تر از چهارراه ميرزابابايي، گلزار يكم - مجتمع آموزشی رهیار-سالن فوتسال
آرش خدابنده حدود یک ماه پیش برای من یک ایمیلی ارسال کرده بود و توی اون آدرس صفحه شخصی حمیدرضا کریمی رو داده بود .من هم با کلی ذوق یک ایمیل به آدرسی که حمید داشت ارسال کردم. راستش اولش فکر نمی کردم جوابی بگیرم چون قبلا چند تا ایمیل دیگه از حمید توی اینترنت پیدا کرده بودم و نامه زدم بودم و هیچ کدوم جوابی ازش نیامده بود.ولی نمیدونید چقدرخوشحال شدم وقتی دیدم از حمید جوابی اومده.دقیقا همون روز که نامه رو ارسال کرده بودم لطف کرده بود و جواب داده بود. وبلاگ رو هم دیده بود و یک عکس از خودش توی آرشیو پیدا کرده بود.

در حال حاضر حمید توی نروژ استاد دانشگاه هستش هرچند ایران هم که بود توی دانشگاه تدریس می کرد. سابقه دوستی من با حمید هم طولانیه .چون ما یک جورائی هم محلی بودیم و از دوران راهنمائی و بعدش هم در دبیرستان رشد با هم. درسته من با حمید تو دانشگاههای مختلفی بودیم ولی من بعد از چند سالی که حمید رو ندیدم ، وقتی توی ایران خودرو مشغول کار شدم دوباره باحمید همکار شدم .فکر میکنم حمید توی تام ایران خودرو که کارهای رباتیک ایران خودرو رو به عهده داشت کار می کرد.
یادمه روزائی که با سرویس به خونه برمیگشتیم کلی با هم صحبت می کردیم و اصلا متوجه نمی شدیم کی میرسیم خونه؛ تا اینکه حمید برای یک فرصت مطالعاتی یا یک چیز توی این مایه ها رفت آلمان. البته اون موقع هم کلی می رفت این طرف و اون طرف برای ارائه سمینار و .. ( یک نگاهی به تعداد مقالاتش بیاندازید واقعا باید گفت مرحبا!) ولی این دفعه دیگه رفت که رفت . شاید هم برگرده . نمی دونم . باید خودش بگه!
یادتونه سال آخر دبیرستان حمید المپیاد می خوند وبا اینکه جز تیم 8 نفره منتخب المپیاد کشور بود با بد شانسی نتونست جز 6 نفر المپیاد برای مسابقات جهانی بره و مجبور شد کنکور بده. من اون موقع می گفتم می گفتم حمید سخت قبول میشه چون زمانی برای خوندن دروس عمومی نداشت لکن همتش خیلی قوی بود و رفت قدرت دانشگاه تهران (یا شریف؟) . جالب اینکه وقتی به حاج آقا زندیه گفتیم حمید کریمی سلام رسونده دقیقا یادش بود ماجرای حمید رو و می گفت اون کجاست و از اینکه شنید توی نروژ حمید استاد هستش خیلی خوشحال شد.
من توی مکاتباتم با حمید درخواست عکس کردم لکن هنوزعکسی ارسال نکرده و فقط یک فایل you tube از محلی که هستش ارسال کرده که من برای شما هم فایل و هم لینک اصلی اون رو قرار میدم. البته با توجه به فیلتر بودن یوتیوب زحمت دریافت و تغییر فرمتش را یکی از بچه ها کشید که از ازش تشکر می کنم.
حمید آدرس ایمیلشو هم برای ارتباط با اون داده که hrkarimi@gmail.com هستش و می تونید با اون در تماس باشید.با آرزوی سلامتی برای حمید و موفقیت روزافزون او
http://www.youtube.com/watch?v=COBM3MV7T0k&feature=related
عکس بچه های رشد 73 تیتر یک مجلات خارجی!

فکر می کنم در آستانه یکساله شدن وبلاگ لازم بود یک قالب جدید برای اون بزارم و من این قالب رو انتخاب کردم و در پی اون هستم که یک تغییراتی بعدها توی اون بدم. به هر حال اگر نظری در مورد قالب دارید مشتاق شنیدنش هستم.
توی پستهای قبلی گفته بودم که روز دیدار با مهندس زندیه یک قولهائی به هم دادیم که یک جای ثابت داشته باشیم برای دیدار بچه ها با همدیگه. ضمنا برای اینکه بر جذابیتش بیافزائیم قرار شد که سالن فوتسال مجتمع رهیار رو بگیریم و توی ساعات خاصی دور هم جمع بشیم.
امروز ناصر خان رحمتی زحمت هماهنگی مجتمع رهیار رو به پایان رسوند و از این به بعد می تونیم روزهای چهارشنبه ساعت 17 الی 19 به صرف یک بازی فوتبال دور هم جمع بشیم. پس به همه اطلاع بدید که اولین روز جمع شدن بچه ها همین چهارشنبه 88/7/15 ساعت 19-17 در محل سالن فوتسال مجتمع رهیار هستش. آدرس هم به قرار سردار جنگل-گلزار 1 - مجتمع آموزشی رهیار می باشد. اونهائی هم که از میدان پونک می آیند می تونند بیان داخل میرزابابائی وبعد سردار جنگل و گلزار 1
پس اولین گردهمائی بچه های رشد 73 روز چهارشنبه 88/7/15 ساعت 19-17 مجتمع رهیار

قول داده بودم که تصاویر سایز بزرگ روز دیدار با مهندس زندیه رو با ایمیل بفرستم. اما یک محل برای لود کردن اونها پیدا کردم که نیازی به ایمیل هم نداره . لذا می تونید عکسها رو به همراه چند عکس جدید در اینجا ببینید.

ابوالفضل فروغی و امیرحسین رحیم و یوسف زاده هم قبل از ما پیش آقای زندیه بودند و جمع ما هفت نفری میشد. حاج حیدر ما رو به یکی از اتاقهای کنفرانس مجتمع راهنمائی کرد تا هم بنشینیم و خستگی در کنیم و هم گپی با هم بزنیم. برای من خیلی جالب بود که وقتی حاجی منو دید سریع به وبلاگ اشاره کرد و این نشون میداد که اخبار وبلاگ ما رو دنبال میکنه.
خوش و بشهای ما ادامه داشت که بچه ها توی دسته های دو سه نفری به ما اضافه می شدند. سعید زارعی و سعید هدایتی و یک دوست دیگه که من نمی شناختمش(فکر کنم با سعید بود). بعدش هم خان محمدی و جعفری و فرزانفر. شدیم دوازده نفر.
بین صحبتهائی که رد و بدل میشد خیلی جالب بود که حاج حیدر بچه ها رو یا به اسم میشناخت و یا از رفتاهای خاص بچه ها توی مدرسه رشد یاد می کرد.مثل بازی فوتبال سعید هدایتی. از چند تای دیگه از بچه ها هم جویا شد مثل کاظم هداوند( من هنوز کاظم رو پیداش نکردم) و امیر آهوئی و چند تای دیگه از بچه ها . واقعا حاجی خیلی حافظه خوبی داره.
تا ساعت حدود هفت صحبتها ادامه داشت. البته بین اون رحیم و ابوالفضل و یوسف زاده چون جای دیگه کار داشتند و زودتر هم اومده بودند،رفتند.
حاجی از اینکه چرا این دید و بازدید بچه ها با همدیگه رو تداوم نمی دیم سوال کرد و ما جواب دادیم که مشکل جا داریم که همونجا لطف کرد و گفت که مدرسه رهیار می تونه توی این زمینه کمکمون کنه . ضمن اینکه سالن ورزشی اونجا رو هم نشونمون داد و قرار شد یک برنامه برای دور هم جمع شدن بریزیم- البته ما چند نفری که اونجا بودیم یک قرارهائی با هم گذاشتیم که توی یک مطلب دیگه بهتون میگم-
زمان به سرعت میگذشت و بچه ها از گفتن خاطره ها و خندیدنهای پی در پی خسته نمی شدند. جالبه بین صحبتهای بچه ها، مهدی جعفری به نکته مهمی اشاره کرد در مورد اینکه واقعا رشد چقدر باعث شده که بچه ها با همدیگه پیوندهای عاطفی قوی داشته باشند که بعد از این همه سال هنوز با دیدن همدیگه شارژ روحی میشند و هنوز مثل همون سالها با هم میگویند و میخندند. اون در مورد تماسش با محمد سلطانی گفت که بعد از مدتی تلاش تونسته بود شماره محمد رو پیدا کنه و زنگ زده بوده امریکا، وقتی با محمد از پشت تلفن صحبت میکرده انگار نه انگار که زمان پانزده ساله ای بین اونها فاصله بوده و از لحاظ مکانی هم توی دو نقطه مختلف دنیا هستند.انگار همون بچه های رشد توی همان فضا دارند با هم گپ میزنند و این واقعا همون فصل مشترک همه ما بچه های رشده.
نزدیک ساعت هشت بود که بچه ها بعد از چند دفعه خداحافظی و دوباره سر صحبت رو باز کردن، با حاجی خداحافظی کردیم و بعد از دید و بوسی با بقیه و گذاشتن زمان قرار بعدی از هم جدا شدیم.
طی مراسم هم چند تا عکس یادگاری گرفیتم که میتونید اونها رو در ذیل ببینید. ضمن اینکه من عکسها رو (در سایز بزرگ) برای اونهائی که ایملشون رو دارم می فرستم.





