X
تبلیغات
بچه های رشد 73

قالب وبلاگ


بچه های رشد 73
وبلاگ مخصوص بچه های دبیرستان رشد منطقه 16 فارغ التحصیل سال 73  

  چند وقتی هست که سرم یک کمی شلوغ شده و نمی رسم وبلاگ را روزانه آپدیت کنم. بین خودمون هم باشه مطلب و عکس هم کم دارم و با خودم می گم اگه بخواهم هر روز بنویسم بعد یکی دوماه باید در وبلاگ رو تخته گرفت! به جز مهدی نظری هم که واقعا دستش درد نکنه که یک مطلب توی وبلاگ نوشته،هنوز نتونستیم پای بقیه دوستان رشدی رو به نوشتن توی وبلاگ باز کنیم. به هر حال این طوری میشه که شاعر( یعنی خودم) چون قافیه رو تنگ می بینه به جفنگ! می افته و مطالب غیر مرتبط با موضوع وبلاگ که همون بچه های رشد هستش، می نویسه.

شب یلدای شما مبارک باشه و امیدورام در کنار خانواده در صحت و سلامتی اوقاف مفرحی را داشته باشید .

                     بیا ای دل کمی وارونه گردیم                 برای هم کمی دیونه گردیم

                     شب یلدا شده نزدیک ای دوست           برای هم کمی هندونه گردیم!

شب یلدا

[ شنبه سی ام آذر 1387 ] [ 11:55 ] [ هادی بابائیان ]

غنچه لب‌هاى پیغمبر كه شد وا در غدیر                         بر لبش گلواژه «من كنت مولا» نشست

جلوه‌گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر                          ریخت از خُم ولایت، مى‏ به مینا در غدیر

چتر زرین آفتاب آورد و ماه از آسمان                              نقره مى‏پاشید بر دامان صحرا در غدیر 

هدیه جبریل بود «الیوم اكملت لكم»                              وحى آمد در مبارك باد مولا در غدیر

بر سر دست نبى هر كس على را دید گفت:                   آفتاب و ماه زیبا بود، زیبا در غدیر

مهر تابان ولایت شد نمایان در غدیر                               باز بخشید این بشارت، خلق را جان در غدیر

از طواف كعبه امروز آن كه برگردد، یقین                           حج او مقرون بود با عهد و پیمان در غدیر

بر سر دست نبى تهلیل‌گویان، مرتضى                           اشك شوق از دیده مى‏بارد چو باران در غدیر

مصطفى تا مرتضى را همچو جان در بر گرفت                   یوسفش را كرد پیدا، پیر كنعان در غدیر

هر كه من مولاى اویم این على مولاى اوست                   این ندا پیچید در گوش بزرگان در غدیر

در حقیقت شد مسلمان هر كه با اخلاص داد                   دست بیعت با على، مانند سلمان در غدیر

شد جهان روشن ز انوار امیرالمؤمنین                             چلچراغ عشق و ایمان شد فروزان در غدیر

اى فراموشان باطل! سر به پایین افكنید!                         چون پیمبر دست حق را برد بالا در غدیر 

حیف! اما كاروان منزل به منزل مى‏گذشت                       كاروان مى‏رفت و حق مى‏ماند تنها در غدیر! عید غدیر    عید همه شما دوستان رشدی مبارک باشه و امیدوارم که در زیر سایه آن حضرت در صحت و سلامتی باشید .

[ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ] [ 13:25 ] [ هادی بابائیان ]
   خبردار شدم که مراسم چهلم پدر آقای زندیه روز سه شنبه ۲۶/۹/۸۷ در خیابان آیت اله کاشانی ،بعد از جنت آباد مسجد نظام مافی ساعت ۱۴ الی ۱۵:۳۰ برقرار می باشد . خدا رحمتش کنه انشااله.

   متاسفانه من نمی تونم توی این مراسم شرکت کنم ولی فکر کنم زمان مناسبی باشه تا بچه ها دوباره با هم دیداری تازه کنند .

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ] [ 11:6 ] [ هادی بابائیان ]

  اگه یادتون باشه بچه های رشد مخصوصا بچه های دوره ما از چند منطقه مختلف تهران بودیم یک سری از مدرسه ابن سینا و یک سری دیگه از بچه های منطقه ۱۵ (مدرسه امام خمینی) و یک سری دیگه هم از بچه های شهرری بودند مثل حقانی ، فرزانفر، رحیم ،مجید سلیمانی و گودرزی و اسحاقی و حتی محمد سلطانی و مجید سلطانی . به هر حال محمد ابراهیم صادقی هم از بچه های شهرری بود که در دبیرستان رشد درس می خواند. یک نوع وقار خاصی هم برای خودش داشت ( هنوز هم داره . این رو توی تماس تلفنی که باهاش داشتم فهمیدم). صادقی الان توی دانشکده صدا و سیماست و درسهای مرتبط با رشته اش که مخابرات بود تدریس میکنه .ضمن اینکه جزء نفرات برگزار کننده سومین جشواره ملی فیلم دانشجوئی هم هست (می تونید اینجا سایت جشواره رو ببینید). جالبتر از همه اینکه یک وبلاگ هم داره به آدرس  http://www.mesadeghi.ir

امیدوارم همواره موفق و سلامت باشه . ضمن اینکه ازش درخواست میکنم که اگه می تونه چشم وبلاگ ما رو به جمال حقانی و فرزانفر و رحیم هم روشن کنه!

محمد ابراهیم صادقی

[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ] [ 14:12 ] [ هادی بابائیان ]

   امروز روز عید قربان هستش و برای اونهایی که سفر حج رفتند و توفیق مشاهده سرزمین وحی را داشتند ایام حج و عید قربان یک حال و هوای دیگه داره . نمی دونم کدامیک از شما دوستان تا حالا حج رفتید ولی خدا به من عنایت کرد و مرداد ماه ۸۵ با همسرم رفتیم عمره. واقعا زیارت قبور ائمه بقیع و پیامبر گرامی اسلام زیباست . حضور در فضائی که پیامبر بوده ، در مسجد پیامبر، میان خانه پیامبر و محراب که قطعه ای از خاک بهشته و شهر مکه و نگین آن مسجدالحرام . من هر کسی که به مکه میره و برای اولین بارش هست بهش توصیه میکنم برای اولین لحظه دیدن کعبه خیلی برنامه بریزه . واقعا زیباست و واقعا خدا را با تمام وجود احساس می کنی . حسی که در حین طواف داری مثل اینه که خدا فقط داره تو رو نگاه می کنه و تو هم افتخار می کنی به بنده بودنش . واقعا زیباست و خدا قسمت کنه سفری به اونجا داشته باشید .

اما مطالب بالا چه ربطی به وبلاگ ما داره ؟ یادمه یک روز صبح که رفته بودم مسجدالنبی و برای نماز صبح داشتم خودم رو آماده می کردم یک دفعه مهدی جعفری رو دیدم . دیدن دوستان بعد از مدتها برای خودش جالبه چه برسه به اینکه توی یک کشور دیگه دقیقا در زمانی که تو اونجا هستی و دقیقا زمانی که برای نماز رفتی اونهم بین این همه آدم و بعدش اینکه دوستت هم دبیرستان رشدی باشه .  مهدی می گفت که برای دومین باری که به حج مشرف شده و گویا با اساتید دانشگاه اومده بود . به هر حال گپی و گفتگو و بعدش هم آدرس محل اسکان و خداحافظی . از اون به بعد من مهدی جعفری رو دیگه ندیدم ولی شنیدم که برای خودش استاد دانشگاه شده و داره دکتری می خونه . امیدوارم هر جا که هست موفق و پیروز باشه .

عکسهای زیر هم مربوط به سفر حج هستش که تقدیم شما خوبان میشه . ضمن اینکه عید همه شما مبارک باشه .

لباس احراممسجد النبی

[ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ] [ 11:54 ] [ هادی بابائیان ]

  واقعا خیلی خوشحال هستم که محمد سلطانی هم به جمع ما پیوست. البته روز شنبه محمد یک نامه زیبا به ایمیل من ارسال کرده بود ولی می خواستم با محمد تماس بگیرم و بگم یک کم از خودش بیشتر بگه که کجا هست ؟ چی کار میکنه؟ و کلی حرفهای دیگه . من می خواستم به اصطلاح خودم همه را سورپرایز کنم که خود محمد دست بالا زد و چند کامنت توی وبلاگ گذاشت . من ضمن تشکر از محمد که با مشغله کاری زیادی که داره به وبلاگ سر زده ،  ورودش را خوش آمد می گم و یکی از کامنتهای محمد را توی صفحه اصلی می گذارم . ضمن اینکه از محمد دوست داشتنی هم می خواهم که لطف کنه و اگه عکس جدید داره برای ما بفرسته .

محمد سلطانی

«« دوستان سلام خدمت همتون- من چون زیاد به وبلاگ آشنایی ندارم نمیدونستم کجاها باید به همه سلام کرد. حسن آقا-آقا نادر- آقا مهدی نظری- آقای محمد خیابانی- و همه و همه دوستان. راستی مهدی جعفری چند روز قبل با من تماس داشت. نمیدونم اینجا هست یا نه. اسم بردن چقدر سخته. تک تک اسامی داره میاد جلوی چشمم. من یه کم از اسامی ذکر نشده اسم ببرم. البته اسم بقیه اینجا توسط سایر دوستان ذکر شده:

بدر خواجه ایم- آجرلو- محمد مهدوی- همایون طاهری پور- مقدسی- حقانی - رحیم- اکبری- احمدی و کوروش(فامیلی دومی یادم نیست ولی فقط سال اول و دوم و یا تا سوم بود و با جوادی دوست بود). نبیی- یحیی جلال- جلالی- شیرین کلام- مولوی- یکی هم بود ردیف اول مینشت ( فقط سال اول بودش). باز هم یادم اومد مینویسم. الان باید برم.

مخلص همه دوستان. محمد سلطانی »»

  راستی محمد لطف کرده و همه وبلاگ رو خونده و کامنتهای دیگری هم گذاشته که خواندن آنها هم خالی از لطف نیست اگر خواستید می تونید اینجا در کامنتهای عنوانهای یوسف جوادی سینا-اردوگاه چمران توچال-رحیم بنی یعقوب-محمد سلطانی و اردوی شمال ببینید . باز هم دست محمد درد نکنه از وقتی که برای خواندن وبلاگ گذاشته

[ دوشنبه هجدهم آذر 1387 ] [ 11:5 ] [ هادی بابائیان ]

  شاید بشه گفت که اردوی شمال یکی از خاطره انگیزترین اردوهای سال سوم همراه با عنایت پور بود. فکر می کنم اکثر بچه ها توی این اردو بودند . یادتون میاد روزی که رفتیم اون آبشار زیبا را توی روستای نمی دونم چی ببینیم و شام خونه یکی از روستاییها مهمون شدیم . گمانم هیئت داشتند و بعد مراسم، شام نذری با ماست و دوغ و سبزی محلی . موقع بیرون اومدن، من یکی از زیباترین لحظات عمرم رو تجربه کردم . ستاره های آسمون ! اونقدر زیاد بودند که یک لحظه حس کردم دارند میریزند پایین . چقدر زیبا بود .نمی دونم تا حالا تجربه این موضوع رو داشتید که یک جا برید و ستاره های آسمون شما رو متحیر کنه. امیر حداد آخرین باری که دیدمش میگفت گویا با تیم فارغ التحصیلهای دانشگاه تهران رفته بودند روستای مصر اطراف یزد به گمانم . همان جائی که فیلم خیلی دور خیلی نزدیک رو بازی کردند و میگفت واقعا آسمون شب اونجا دیدنیه .

  بگذریم، عکس زیر مربوط به همون روز هستش که قبل از غروب رفتیم آبشار . جالبه که تعداد بچه ها توی عکس ماشااله آنقدر بالاست که من منصرف میشم نفرات رو بگم ( قابل توجه بعضیها که هی کامنت میگذراند و نفرات رو نام میبرند . بسم اله). سایز بزرگ عکس رو هم میتونید اینجا مشاهده کنید .

اردوی شمال

[ شنبه شانزدهم آذر 1387 ] [ 16:59 ] [ هادی بابائیان ]

   داخل یک صفحه جداگانه ایمیل دوستانی را که دارم ، قرار داده ام تا بچه ها بتوانند با هم ارتباط داشته باشند. تا الان ایمیل ۲۱ نفر را پیدا کردم . اگه ایمیل شما در لیست نیست به من اطلاع بدهید تا اضافه کنم یا اگه ایملتون تغییر کرد به من خبر بدهید تا اصلاح کنم .

صفحه ایمیل رو هم می تونید توی پیوند ها ببینید یا اینکه اینجا کلیک کنید .

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ] [ 16:59 ] [ هادی بابائیان ]

  اولین خبر اینکه یکی از همکاران محمد سلطانی از امریکا برای من ایمیل زده و گویا به محمد هم خبر داده که ما دنبالش هستیم (آمار بازدید کننده های سایت هم نشون میده از دیروز تا به حال ۳ نفر جدید از امریکا به وبلاک وصل شده اند) به هر حال امیدوارم محمد لطفی کنه اگه وبلاگ رو میبینه یک خبری از خودش بذاره

  خبر دوم مربوط به علی نورمحمدی هست که طی آخرین باری که من با برادرش تماس گرفتم گویا علی زیاد تمایلی به تماس با ما نداره . به هر حال من به شخصه علی رو خیلی دوست دارم و فکر میکنم در حق اون کوتاهی کردم .شاید ما می تونستیم کاری بکنیم و نکردیم .

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ] [ 12:49 ] [ هادی بابائیان ]

   با یوسف جوادی سینا همتون آشنا هستید . یادتونه که یک جور خاصی می خندید. امروز تونستم با یوسف تماسی داشته باشم و وبلاگ رو به اون معرفی کنم. همینطور که با هم حرف می زدیم وارد وبلاگ شد و از صحبتهاش معلوم بود که خیلی از این کار خوشش اومده. تا اون موقع که یادمه یوسف توی مدرسه درس میداد ولی  اون الان توی شرکت نفت کار می کنه و چهل روزه که پدر شده . اسم پسر کاکل زریش هم محمد جواد. آدرس میل اون هم y.javadisina@gmail.com

عکس مربوط به اردوئی است که سال سوم رفتیم و به گمانم رفته بودیم دماوند و یوسف جوادی توی عکس همراه با رادمنش و ناصر و من دیده میشه .

دماوند  

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ] [ 12:32 ] [ هادی بابائیان ]

   با تماسی که با طاهریان داشتم و راهنماییهائی که سخاوتی کرد تونستم شماره تماس برادر نورمحمدی را پیدا کنم و با برادرش امروز صحبت کردم. اما قرار شد که به علی خبر بده و اگر تمایل داشت با من تماس بگیره . من منتظر تماس علی هستم. هر چند اگر هم تماس نگیره هیچ چیزی از منش و  ارزشهای نورمحمدی کم نمی شه. شاید صلاح همین باشه. 

یک عکس از نورمحمدی و بچه های دیگه دارم که توی اردوی شمال و در یکی از پارکهای گرگان گرفته شده . با هم ببینیم .

گرگان

[ چهارشنبه ششم آذر 1387 ] [ 16:25 ] [ هادی بابائیان ]

   مطالب زیر را محمد خیابانی توی نظرات نوشته که حیفم اومد فقط توی بخش نظرات بمونه و توی صفحه اصلی نباشه . گفتم شاید بچه ها همشون بخش نظرات رو نگاه نکنند. عین مطلب را می آورم و اونجاهائیکه تصحیح لازم داره داخل { } می نویسم :

  « از وضعیت فعلی علی متاسفانه خبر ندارم ولی همانطور که هادی نوشته، در بین بچه های رشد علی دومین نفری بود که توانست مدال برنز المپیاد ریاضی را کسب کند (پس از عمران احمدی که یکسال قبل از ما بود و مدال برنز ریاضی را در استانبول گرفت{البته مدال احمدی نقره بود نه برنز})، جالب اینجاست که هم علی و هم عمران از خانواده ای جنوب شهری و کم بضاعت (از نظر مالی و تحصیلات خانوادگی) بودند که با تلاش خودشان و مسئولین مدرسه توانستند به المپیاد جهانی بروند، ضمناً هادی نوشته علی آن موقع پدر نداشت، در حالیکه آن موقع پدر علی زنده بود (ایشان نابینای کامل بودند) و برادر بزرگتر علی خانواده را تامین می کرد... { من از سخاوتی این مورد رو دوباره پرسیدم و اون گفت که علی پدر نداشت }

یادم هست که علی مسائل ریاضی را خیلی ساده نگاه می کرد و برای حل آنها از آسانترین و معمولی ترین روش ها شروع می کرد ولی با دیدی عمیق آنرا جلو می برد. علی واقعاً پسر فروتن و افتاده ای بود. خوب یادم هست موقع برگشتن علی از المپیاد ، در محله شان پارچه نوشته ها و دسته گل های زیادی از طرف شهردار و مسئولین منطقه ای و ... زده بودند که کاملا ابتدای کوچه را پر کرده بود!

    به هرحال بواسطه المپیادی بودن، علی توانست بدون کنکور وارد دانشگاه شریف شود. آن زمان دانشگاه شریف اجازه می داد دانشجویان المپیادی بطور همزمان در 2 رشته تحصیل کنند. علی هم رشته های نرم افزار و ریاضی را همزمان شروع کرد. در همان موقع در مسجد محل (کانون بسیج) علی بطور همزمان مسئول برگزاری کلاسهای آمادگی المپیادهای علمی شده بود و در این زمینه فعالیت زیادی می کرد.
در این مقطع زمانی (که ظاهراً همه چیز بر وفق مراد بود) متاسفانه تلخ ترین دوره زندگی علی رقم خورد. (خود من هم هنوز هر وقت به آن روزها فکر می کنم واقعا و از ته دل غمگین و بغض آلود می شوم) ، علی دچار مسائل فکری و ذهنی عجیبی شده بود که تشریح آن مجال دیگری را می طلبد، فقط همین را می توانم بگویم که همه چیز و همه زندگی علی تحت تاثیر آن رستاخیز فکری قرار گرفته بود بطوریکه دچار نوعی افسردگی شدید (یا شاید بهتر باشد بگویم حالت روحی خاص) شد و به تدریج از کارهای اجتماعی و تحصیلی دست کشید. تا آنجا که می دانم از دانشگاه هم فارغ التحصیل نشد. نمی دانم جلسه های مشاوره بعدی که آقای زندیه و سایر دوستان و مسئولین سابق رشد با وی داشتند به آرامش فکری او کمکی کرد یا نه؟ نمی دانم علی با آن دریای خروشان و مواج ذهنی چه کرد؟ آیا توانست به نقطه امن و ساحل آرامشی در پس آن انقلاب فکری برسد؟شاید واقعاً او راه را می دید و ما در این وادی گمراهیم؟!
  متاسفانه در سالهای اخیر از علی دیگر خبری ندارم و امیدوارم دوستانی که باخبر هستند وضعیت فعلی او را به حقیر اطلاع دهند. ضمنا امیر سخاوتی تقریبا با علی همسایه بودند و شاید امیر اطلاعات بهتری از او داشته باشد. به امید خبرهای خوش از او....

[ سه شنبه پنجم آذر 1387 ] [ 13:25 ] [ هادی بابائیان ]

    این دوتا عکس رو آرش فرستاده و گفته که مربوط به اردوی مشهده که از راه شمال برگشتیم . از پایین عکسها هم مشخصه که مربوط به آبان ۷۰ است. یعنی اینکه احتمالا مربوط به اواخر سال اول و اوایل کلاس دوم دبیرستانه . چند نفری رو هم من نمی شناسم و نمی دونم تا آخر با ما بودند یا نه ؟ به هر حال هر کی اونها رو میشناسه توی نظرات بگه که من اصلاح کنم. ولی یکی توی عکس هست که برام خیلی جالبه که ازش خبری داشته باشم و اونهم نورمحمدی . همون علی نورمحمدی المپیادی که رفت تایلند و برنز گرفت . یادش به خیر توی تلویزیون که باهاش مصاحبه می کردند می گفت من از مدیر مدرسمون تشکر می کنم در حالیکه همه می گفتند ما از پدر و مادرمون تشکر می کنیم .می دونید که علی پدر نداشت. آخرین بار هم من اونو خیلی سالهای پیش دیدم و بعدش خبری ازش ندارم . اگه شما خبری دارید لطف کنید بقیه رو هم مطلع کنید .

 ایستاده از راست :عطایی-نورمحمدی- علیرضا منصوری -آرش-لطیفی- سلیمانی-سخاوتی-کریمی

نشسته : محمد بدر خواجه ای-اوجاقی (چه یلمی داده رو نظری!)-نظری

[ دوشنبه چهارم آذر 1387 ] [ 12:56 ] [ هادی بابائیان ]

   دو تا عکس دیگه از مراسم ختم پدر آقای زندیه داشتم که گفتم برای تکمیل مجموعه قبلی توی وبلاگ قرار بدهم . اولیش از آقای عنایت پور و درویش جلوی درب مسجد هست و دومی مربوط به ناصر رحمتی که توی مسجد گرفتم .

مراسم ختم

مراسم ختم

[ شنبه دوم آذر 1387 ] [ 12:31 ] [ هادی بابائیان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

About

این وبلاگ محلی برای جمع شدن بچه های دبیرستان رشد می باشد البته در دنیای اینترنت . من هادی بابائیان به دنبال همه اون دوستانم هستم که سال 73 از این دبیرستان فارغ التحصیل شدند و میدونم الان خیلی هاشون دوست دارند دوباره بتونیم یکبار دیگه تو همون دبیرستان در کنار هم جمع بشیم .
Custom

آی پی رایانه شما :